واتساپ / تلگرام: 09300655048 ایمیل: danyarpub@gmail.com
*به بهانهی انتشار همزمان چهار دفتر شعر از سعید سلطانی طارمی
سعید سلطانی طارمی اخیرا چهار مجموعه ی جدید شعر خود را، به نام های به جای هر حرفی شعر، آب تشنه بود، خاطرههای ازلی و ترجمهی شعرهایی که خواب دیدهام، توسط نشر دانیار چاپ و روانه بازار کرده است. به او تبریک میگویم و شجاعت و شهامتش را برای چاپ و انتشار همزمان چهار کتاب، آن هم شعر، در این وانفسای کتاب و کتابخوانی ستایش میکنم.
او شاعر، نویسنده، پژوهشگر و منتقد ادبیای است که سالهاست در عرصهی ادبیات قلم میزند. قبلا از او در حوزهی شعر، صبح سنگر در سال ۶۰ توسط انتشارات کتابخانهی کوچک، رجز خوانی مستانهی قابیل سال ۷۹ توسط نشر اشاره، و نیز دو کتابِ از زلفهای خورشید گرفتن و بدایع شکوهمند زن و زمین درسال 85 توسط نشر روشنگران و مطالعات زنان منتشر شدهاست. در حوزهی داستان و داستاننویسی نیز او فعالیت قابل توجهی داشتهاست و ماحصلِ کارش چندین رمان نوجوان و بزرگسال است که برخی چاپ شدهاند و برخی دیگر در دست چاپ یا آماده چاپ هستند؛ از آن جملهاند: زلزله زادگان، من دیگر کودک کار نیستم، پیش از پستچی، سریه، آخرین آقامحمدخان، روز کپور و آن مرد دروغگو نبود. همینطور کتابِ عروض به زبان امروز را در کارنامه دارد که مناسبِ نیازهای دانشجویان و شاعرانِ جوان، سال ۱۳۹۰ توسط انتشارات نی به چاپ رسیده است. وی در تحقیق، پژوهش و نقد ادبی نیز فعال بودهاست و حاصل آن، نوشتهها و مقالههای بسیاری است که در نشریات و مطبوعات کشور انتشار یافتهاند. مدتی عضو هیئت انتخاب آثار در نشریهی چیستا بود و چندسالی نیز (۱۳۹۱-۱۳۸۵) با همراهی مهدی عاطف راد و مرحوم جعفر کوش آبادی، مدیریت سایت اینترنتی دینگدانگ را بر عهده داشت که خروجیاش یک مجلهی اینترنتی بود با همان نام، که اختصاصا به شعر نیمایی میپرداخت.
این آمار و ارقام، نمایانگر تلاش و جدیت پیگیر او در عرصه ادبیات است؛ با اینحال، به نظر میرسد اصلیترین دغدغهی او در ادبیات، شعر است؛ به ویژه، شعر نیمایی، هم به گواهی آثار و تالیفاتش در قالب کتابهایی که منتشر کردهاست و هم زمینههای مطالعاتی و تحقیقاتی در مقالاتش. در میان آثارش نیز این برتری و سرآمدی به وضوح دیده میشود. وی حتی سرودههای زیادی در قالبهای سنتی دارد، ولی شعر نیماییاش نسبت به دیگر اشعارش در قالبهای سنتی، اختلافِ امتیاز معناداری دارد و در نقد، گریزی از این مقایسهها نیست.
اوج دوران شکوفایی وبالندگی شعر نیمایی در ایران چهار دهه است؛ تقریبا از ۱۳۱۶ تا ۱۳۵۶ که طی آن شعرای مهم و تاثیرگذارِ زیادی، آثاری بسیار مهم و زیبا خلق کردهاند. از رهگذرِ نزدیکی آن دوران، به امروز و مراوده و حشرونشری که او با بسیاری از بزرگان آن چهار دهه، اگر نگوییم با شاعران نیمایی نسل اول، با نیمایی سرایانان نسل دوم و سوم، داشته است، این انتظار میرود که شعرش را تحت تاثیر بزرگی و زیبایی شعر آنان ببینیم و رنگ و بویی از شعر آنان در آثار وی مشهود باشد. اما نیماییهای سعید سلطانی طارمی به هیچ روی، شباهتی به شعرِ شاعران نیمایی دیگر ندارد؛ چه آنها که پیش از او شروع کردهبودند و چه متاخرین همروزگارانش.
او در شعر نیمایی به زبانی مستقل و طرز بیان هنری مخصوص به خود دست یافته و شعرش، شعری صاحب تشخص و امضا است. زبان شعریاش یکدست، صمیمی و سیال است. راحت حرکت میکند؛ و بدون دست انداز مخاطب را باخود همراه میکند. در ضمن، دایرهی دانش شناختی و معرفتی در اشعارِ او وسیع و گسترده مینماید که حکایت از میزانِ مطالعاتش در تاریخ، فلسفه، جامعهشناسی و حتی گاهی فراتر از حوزهی علوم انسانی دارد. بهرهمندی از علوم و دانشهای زمانه، برای آنکه شاعر خوبی باشی همیشه مهم و مایهی توفیقِ شعر شاعران بوده است. به مدد تلفیق این هر دو (زبان سیال، سلامت و سهل ممتنع در کنارِ زمینه های مطالعاتی گسترده) تعلیق و کششی در شعر او ایجاد شدهاست که همراهی مخاطب را برمیانگیزد. مخاطبش با اشتیاق، گام به گام و شانهبهشانهی شاعر تا به انتها با او میرود و این محملی میشود برای انتقال اندیشه و ذهنیتش به خوانندگانش. به این نمونهها توجه کنید:
… آه!/ «من ندیدم از کجا شروع شد.»، شروعِ ناقصیست./ تو همیشه بیشروع بودهای/ مثل هرکسی که فکر میکند همیشه بودهاست./ روی انحنای مبهم زمان/ هرچه بازگشت میکنی به ابتدا، هنوز/ در میانههای قصهای …
شعر بیشروع؛ ص ۱۰۲؛ بهجای هرحرفی شعر
… می زنی؟ چقدر خوب میزنی! کِیف میدهد کشیدهات/ فکر گوشِ من نباش/ دستهات را بپا/ وای! درد که نکرد؟/داد میزنی؟/ گرچه نعرههای تو به زندگی/ رنگ میدهد/ فکر اینکه آن گلوی شوخ خوش صدا، خراش…/ آه، / باورت نمیشود چقدر نازک است/ شیوهی سوال کردنت/باورت نمیشود که اعتراف، اعتراف، اعتراف کن / از دهان تو به بوسههای لیلی جوان/ طعنه میزند/ بیدلیل نیست من جنون قیس را به دوش میکشم …
اعترافات عاشقی صادق برای دلبرک جفاکارش؛ ص ۷۷؛ آب تشنه بود
از میان چهار مجموعهی اخیر، کتاب خاطرههای ازلی در برگیرندهی هفت شعر خیلی بلند (منظومه) است. یکی از این شعرها، یعنی آخرین نیایش بختالنصر، فاقد وزن عروضی است و نیمایی نیست. ظاهرا صرفا به لحاظ بلندی شعر با آن شش منظومهی دیگر در این کتاب جای داده شدهاست. زبان این شعر نیز مناسبِ حال و هوای تاریخی آن، متفاوت از کارهای دیگر شاعر است و در حوزهی واژگان و گاهی نیز نحو، زبانی آرکائیک دارد. بعضی از کارهای این مجموعه اپیزودیک هستند. بندهای ظاهرا مستقلی با عدد و شماره از هم جدا شدهاند و نخ نامرئی مضمون است که به هم مرتبطشان میکند؛ مثل شعر تهران. در برخی دیگر از کارهای این دفتر که عنصر روایت در آنها پررنگتر است، شاعر با هوشمندی و به درستی با استفاده از کلمات و نشانههای تداعی، موجبات یکدستی و انسجام را در شعر فراهم آوردهاست؛ چرا که حفظ یکدستی ذهن و زبان، هر چه شعر بلندتر باشد، دشوارتر است. این مطلب، به ویژه در شعر پسران آب و باد که بلندترین شعر این مجموعه است (در ۳۳ صفحه و حدودا ۶۰۰ سطر) و از اتفاق و به نظر من، فنیترین و زیباترین شعر این کتاب، به روشنی دیده میشود. در این شعر بسیار بلند شاعر از همه ظرفیتها و پتانسیل جریان سیال ذهن سود جسته است. نظم طبیعی زمان و مکان در شعر وجود ندارد و ما یکسره شاهد رفت و آمدها و سفرهای ذهنی شاعر از خاطراتِ زیست کودکیاش تا آنچه بعدها برای او اتفاق افتاده، هستیم. او به مدد همان کلمات و نشانههای تداعی دائما گذشته و حال را به هم پل و پیوند میزند؛ از مکان و زمانی به مکان و زمانی دیگر، بی آنکه مخاطب احساس گسست کند و این به راحتی، روایت را در شعر جا میاندازد. من اصولا با این گفته که شعر نباید داستان داشتهباشد و شاعر نباید در شعر روایتگری کند، چندان موافق نیستم و فکر نمیکنم که ضرورتی داشتهباشد و اصلا بتوان این طوری بین هنرها حدومرز قائل شد. به قول مرحوم علی حاجی حسینی روغنی (آژنگ)، در معماری هم حتی، داستان و روایت به روشنی مشهود است، چه رسد به شعر که مصالح ساختمانیاش با داستان یکی است. فکر میکنم که شاعر با استفاده از این تکنیک و نیز با فضاهای ذهنی و زیبایی که خلق کرده، حضور روایت را در این شعر پذیرفتنیتر کردهاست:
….پدرم گفت: «بهار و مستی…/آتش اینجا به زبان می آید/ سنگ هم میزاید // به زنم گفتم:/خوش به حالت مادر! / شیر خواهیداد.»/ روی پیشانی حساسش چین افتاد/ سینههایش را پنهان کرد/ چشمهایش پر شد:/ « من مگر گاوم ؟» // در چَوَرزَق بودم/ شب یلدا بود / گاوِ بی تجربهای/ از سر ترس خودش را بیجا/ سفت میکرد و نمیزایید/ دکتر هندی ده/ توی گوشش به زبانی که فقط رابطهی گاو وَ هندو می فهمد/ کلماتی خواند/ گاو سرزنده به ماااا ماااا آمد/ با شهامت بدنش را ول کرد/ و دو گوسالهی همسان آورد // زنم اما غر زد: /« نان، فقط نان باشد.»/ گفتم: « انگار به نوزاد نباید نان داد.»/ چشمهایش خندید: / « شیرِ نان، خنگول خان!…»…
پسران آب و باد؛ ص ۲۱؛ خاطره های ازلی
ترجمهی شعرهایی که خواب دیدهام، نام یکی دیگر از این دفترهای چهارگانه است که برخلاف سه مجموعهی دیگر، وزن عرضی ندارد و دربرگیرندهی شعرهای سپید شاعر است با همان زبان سلامت و صمیمی و سیال، مفاهیم عاشقانه و اجتماعی در قالب تصاویر و تابلوهایی بکر و زیبا پیش چشم مخاطب قرار میگیرد و شاعر با همان بازیهای زبانی و اصل غافلگیری که ذاتی شعرش است، باعث کشف و شهود، درک و لذت برای خوانندگانش میشود:
موهایت را که میبافی/ باور میکنم که هنوز دوستم داری/ آن روز که موهایت را بافتهبودی/ آبی پوشیدهبودی/ و میخکی سرخ در دهانت میخندید/ یادت نیست؟/ روزی که عاشقت شدم/ موهایت را که میبافی/ پیراهن آبی که میپوشی/ و میخکی سرخ که …/ مهم نیست/ می دانم که پیر شدهایم/ پیری که برای عاشقی دیر نیست.
با درنظر گرفتن دغدغهها و اولویتهای شاعر و توجه ویژهی او به اهمیت استفاده از عنصر وزن در شعر، در مواجهه با عنوان این مجموعه و استفاده از کلمه ترجمه، آن هم ترجمهی شعرهایی که شاعر خواب دیدهاست، این ذهنیت ایجاد میشود که گویی مولف در اینکه مستقیما به این دسته از آثارش که فاقد وزن عروضی هستند، شعر اطلاق کند، دچار تردید است.
اما در مورد دو مجموعهی دیگر، یعنی «به جای هر حرفی شعر» و «آب تشنه بود»: من این دو کتاب را دوقلوهایی به هم ناپیوسته میدانم. هیچ عامل و وجه ممیزهای ندیدم که بتوان به موجب آن، شعرهای این دو مجموعه را در دو کتاب مجزا دستهبندی کرد. برعکس شباهتهای زیاد بین این دو، از قبیل موضوع، زبان، اندازه و بلندی شعرها، تاریخ سرایششان و از همه مهمتر همزمانی انتشارشان گواه آن است که شعرهای این دو مجموعه میتوانست در قالب یک کتاب عرضه شود. احتمالا همدستی و همداستانی شاعر و ناشر با رعایتِ جیب مخاطبان و استطاعت خریدشان، این سرنوشت را رقم زده که این شعرها، در دو کتاب جدا از هم انتشار یابند. از حق نگذریم تصمیم معقولی هم بوده است؛ چرا که در آن صورت شاید حتی، در دست گرفتن و ورق زدنِ آن کتابِ چهارصد، پانصد صفحهای هم کار آسانی نبود.
برای شعرهای این دو مجموعه نیز باید همان صفات و ویژگیهای ذهنی و زبانی کلی شعر سعید سلطانی طارمی را برشمرد. مضامین به کار رفته در این دو مجموعه، مضامینی عمومی مثل امید، ناامیدی، عشق، طبیعت، مرگ، پیری، گذر عمر و … است با محوریت انسان و زندگی امروزی او. به طور ویژه در این دو مجموعه، شاعر برای القای این توجه و تمرکز روی زندگی انسان معاصر، در شعرش، از عبارات، اصطلاحات و مظاهر تکنولوژی استفادهای بجا و درخور میکند. به این چند نمونه از شعرهای مختلف از این دو کتاب توجه کنید:
* شاخک نسیم نازکی که پابهپای باد میدوید/ موجهای ذهنِ بلبلی که مردهبود را/ با تمام چیپهای حسیاش گرفت.
* اما / بلقیس با جناب سلیمان/ مشغول بود در اتاق مجازی/ و کار بیمعطلی باد/ افتادهبود دستِ موبایلی
* وَ زمان/ روی دوش الگوریتمهای سنگی جدید/در مسیر سنگلوحههای داریوش/ با شتاب میدوید
* نگفتهام در این هوای پر کلیپِ عکس و عشوه و ادا/ دلم برای یک صدای بیبهانه لک زده؟
* یک شانهبهسر روی بلوطی تنها/ بیپرسش و ناز با نوکش مورس گرفت:/ تق تق تتتق تتق تتق تق تق تق
این رویکرد، در بسیاری اوقات، شاعر را ناگزیر میکند به استفاده از کلمات خارجی در شعر و این کار، یعنی استخدام کلمات و عبارات غیر بومی و خارجی در شعرـ طوری که این کلمات از شعر بیرون نزنند ـ کارِ آسانی نیست. همانطور که در نمونههای بالا ملاحظه میکنید، این دست کلمات و اصطلاحات به صورت طبیعی در متن شعر و در میان کلمات دیگر حلول یافتهاند.
از دیگر ویژگیهای شعری سعید سلطانی طارمی که در این دو مجموعه نیز نمود خوبی دارند، استفادهی بجا و بسیار او از آرایهی تشخیص (جانبخشی) است که همان نسبت دادن صفات و رفتار انسانی به شخصیتهای غیرانسانی است. البته که استفاده از تشخیص در شعر سابقهای به بلندی خودِ سرودنِ شعر دارد. جانبخشی عینِ تخیل است و تخیل از شعر جداییناپذیر است. اما استفادهی او از این صنعت به طرز و شیوهای بدیع و تازه اتفاق میافتد و کمتر شعری از او میخوانی که از این تکنیک بیبهره باشد. به نظرم میتوان آن را یک ویژگی سبکی در شعر سلطانی طامی دانست. در شعر او گریه، تنهایی، مرگ، اراده و… راه میروند و صحبت میکنند. گاهی یک رنگ راوی داستانی در شعر میشود. در شعر او گاهی شهر به خودکشی میاندیشد. برای نمونه شعر باد و شهر (ص ۱۵۶؛ به جای هر حرفی شعر). باز ذیل همین آرایهی تشخیص باید به استفادهی خوب او از مناظره در شعر اشاره کرد. مناظره نیز در ادب فارسی بسیار مسبوق به سابقه است؛ مثل مناظرهی چنار و کدو بن در شعر ناصر خسرو یا مناظرهی سیر و پیاز در شعر پروین. اما باز هم میبینیم که شاعر با طرز بیان هنری مخصوص به خود در شعرش، مناظرههایی بدیع و تاثیرگذار به تصویر میکشد، که به راحتی از ذهن بیرون نمیرود. برای مثال شعر آخرین پرنده (ص ۱۱۶؛ به جای هر حرفی شعر).
همانطور که گفتم انسان؛ ویژه انسانِ معاصر، در مرکز علائق شعری سعید سلطانی طارمی جای دارد و باز به طور اخص، زن در شعر او جایگاهی ویژه دارد و همواره به او به چشم یک قهرمانِ الهامبخش و نمادی برای رویش و زندگی نگریسته میشود. مایلم این نوشته را با مرور شعر «انسان عصر ما» به پایان ببرم که گواه این مدعا است:
او پیش از آنکه آهو باشد/ یا پیش از آنکه آه/ او پیش از آنکه آتش باشد/ یا پیش از آنکه ماه/ انسان عصر ماست./یک زن که در ادارهی خود کار میکند/ و کیف کوچکش/ از زندگی پر است/ او با حضور روشن خود در میدان/ ابهام رازوارِ حیاتش را/ از سایههای گنک برون میریزد/ و بوی خویش را/ در آب و خاک و آتش ما میکارد/ این سان/ جریان عادی نفسش را/ بر اعتماد خفتهی هستی/ حک میکند/ و مثل یک نشان عمومی/ در هرکجای هستیِ امروزی جهان/لبخند میزند/حتی اگر/ با بادهای گمشدگی/ که از چهار سوی زمین میوزند/ خم می شود، نمیشکند/ او/ از خانه تا کرانههای جهان کار میکند/ وَ مثل آن سرود عمومی/ از هر زبان که میشنوی/ زیباست.
کوروش آقامجیدی
کرج / آذر هزارو چهارصد و چهار





