سخنرانی محسن حسینی (طه) در نقد و بررسی مجموعه اشعار سعید سلطانی طارمی

processed_محسن حسینی طه 2.jpg

به خیالت آسان است
این که تنها بنشینی و به فریادِ فروخورده‌ی خود گوش کنی.
در شهری که سراسر گوش است
و به اسرار خدا نیز خیانت کرده
تا کجا، تا کی باید
دَمِ تنهاییِ رسوای دلم، سرگردان باشم؟

با عرض سلام و ادب خدمت دوستان و حاضران و تبریک و شادباشِ فراوان خدمت استاد سلطانیِ عزیز به مناسبت چاپ و انتشار چهار اثر ارزشمندشان.

نقد و قضاوت درباره‌ی اثر هنرمندی که هم‌روزگار توست و از آن نزدیک‌تر، در محیط جغرافیایی تو نفس می‌کشد، کار پیچیده‌ای است. آثار گذشتگانت را می‌خوانی و با مطالعه‌ی تاریخ زیست او، نمودهای برجسته‌ی اجتماعی و سیاسیِ دوره‌اش را برجسته می‌کنی و گاه تحت‌تأثیر آرای فلان منتقد، تحلیلی ابراز می‌کنی و خود را دلخوش می‌کنی که فلان شخصیت را مورد تحقیق قرار داده‌ام و درباره‌اش به نقطه‌نظری قابل‌اتکا دست یافته‌ام.

اما نقد و نظر درباره‌ی هنرمندی که در چند قدمی تو زندگی می‌کند و با تو تعاملاتی گاه‌به‌گاه دارد، از این رو دشوار است که همواره ضمن نگاه و نقد به اثر هنری او، خود را نیز به چالش می‌کشی و پرسش‌های درونی‌ات تو را رها نمی‌کند که: «چیست که او را می‌شوراند و من را نه؟ چیست که او می‌بیند و من نه؟ و چرا او این‌گونه می‌بیند و من نه؟» و این نگاه مقایسه‌ای که یکریز در نوسان است و تو و او را مانند الاکلنگ بالا و پایین می‌کشد، تو را رها نمی‌کند.

به خواندن آثار استاد سعید سلطانی طارمی در حوزه‌ی شعر آزاد و نیمایی نشسته‌ام؛ نویسنده و شاعر پرتلاشی که حدود هفت دهه به نظاره‌ی تاریخ سیاسی، اجتماعی و به تبع آن، تحولات ادبی و فرهنگی روزگار ما نشسته است. شاید لقمه‌ای بزرگ‌تر از دهان باشد که یک مطالعه‌گر ادبیات که از نسلی پس از اوست، جسارتی به خرج دهد و با دانسته‌های اندکش درباره‌ی آثار استاد مطلبی بنویسد.

نخست خاطرنشان می‌کنم که بحث من متمرکز بر نقاط اوج و حضیضِ شاعرانگی در اثر است و به مطالعه‌ی این موضوع خواهم پرداخت که کجای اثر، از دیدگاه اینجانب، صرفاً یک انتقال احساس است و کجا به شاعرانگی نزدیک می‌شود و کجا به اوج می‌رسد؟

هرچند ما شعر را صریح‌ترین رسانه‌ی عواطف انسانی بدانیم، واقعه‌ی قشنگی نیست که یک شاعر بیاید و زبان شاعرانه‌اش را در حد یک تز و مانیفست سیاسی پایین بیاورد و یا دلتنگی‌هایش را خیلی یک‌راست و صریح با خواننده در میان بگذارد. البته که شاعر در درجه‌ی نخست انسان است و حق دارد مانند میلیاردها همنوع خود از ده‌ها داستان و اتفاقی که هرروزه در جهان پیرامونش رقم می‌خورد، متأثر شود، شاد باشد یا غمگین و آرزو داشته باشد که جهان فردایش زیباتر و قشنگ‌تر از امروزش گردد. شاعر هم مانند دیگران این حق مسلم را دارد که از دوری محبوبش رنج بکشد و هنگامی که با اوست، از وجد و سرور سرشار شود.

اما شاعر، پادشاه دنیای واژگان است و مسلح به تکنیک‌های بیانی و زبانی که این امتیازات باید او را در نوع دیدن، گزارش کردن و طریقه‌ی اظهارنظر، از سایرین متمایز کند. در عبارتی بهتر باید گفت شعر، پدیداریِ عاطفه و احساس انسانی است در بیانی متأثر از فرم (منظور تمامی فرم‌ها و ساختارها اعم از کلاسیک، نیمایی و آزاد). پس ما در اینجا در حقیقت مرز قائل شده‌ایم میان ابراز احساسات و عواطفِ شاعر و دیگر افراد؛ و آنچه به نظر من این مرز را در جغرافیای عاطفه رسم کرده، همان «شاعرانگی» است. کمرنگی یا فقدان همین شاعرانگی است که اولین حرف و البته درست‌ترین و محکم‌ترین حرف را در آسیب‌شناسی شعر پس از نیما و آشکارتر، پس از شاملو می‌زند.

ببینید در همین بند کوتاه با چه شاعرانگی و دقتی، اصالت و مدرنیته و در عین حال پررمزورازی و فریبندگیِ شهری به نام تهران نمایان است و در تمام این شعر چندپاره، انگار تمام عظمت و تاریخ این شهر نمایان است:

تهران
زنی جوان
کز کرده در غبار آینه‌ها
سرخاب می‌زند

یا مثلاً در پاره‌ی پنجم همین شعر، شاعر می‌آید و با یک تصویر بسیار بدیع و زیبا، هم گوشه‌چشمی به مرکزیت و شاید به طعنه و کنایه به تمرکز امکانات در این شهر دارد و هم شاید نیم‌نگاهی به روان‌شناسی جمعی ما ایرانیان که از سویی با خودبزرگ‌بینی و پارانویاهای خود دست‌به‌گریبانیم و از سویی همیشه و همیشه در انتظار یک ناجی نشسته‌ایم:

تهران
تاکی عظیم
تاکی که سایه پهن کرده به ایران
ایرانِ بی‌قرار که گنجشکانش
با ساده‌لوحیِ ازلی
احساس می‌کنند که سیمرغ‌اند
و قرن‌هاست که می‌دانند
باید در انتظار کودکی زال
در کنج آشیانه بمانند
در کنج آشیانه بمیرند

آنچه بیش از همه چیز در مرور و مطالعه‌ی این آثار ذهن مرا به خود معطوف داشته، زبان شاعر است که از احساس و عاطفه‌ای که مستلزم یک جهان شعری است، برخوردار است. این نگاه بکر و شاعرانه را که گوشه‌ای از جهان خیال‌انگیزِ شاعرش را به تصویر کشیده ببینید:

دودی سیاه-چرده و موذی
افتاده روی سینه‌ی شهر پیر
و نعره می‌زند:
«اقرار کن که دمدمه‌های صبح
توی مهی غلیظ
با آرزوی تند و زلالی که دست‌هاش
تقسیم بود و دور دهانش جمع
درباره‌ی وزیدن آزادی
گپ می‌زدی!»

اما این دو ویژگی همه‌جا در ساخت یک جهان شاعرانه موفق نیست؛ چرا که با توجه به سپید و نیمایی بودن اشعار، نیازمند اتفاقاتی هستیم که در وهله‌ی اول در واژگان و در مراحل بعد، در نوعی کشف و شهود شاعرانه و برداشتی نو از جهان باشد؛ در حالی که ما در همه‌ی شعرها با این استواری و صلابت زبان مواجه نیستیم و در پاره‌ای فقط با بیان یک احساس روبروییم:

عشق آن نیست
که از دوری یکی گریه کنی
عشق این است
که دست خودت را بگیری
و از دیوار خانه‌اش بالا بکشی
باور نمی‌کنی؟
از زال بپرس

من در این چند سطر، به‌جز تلمیح و ارجاع به یک اسطوره ایرانی که حاکی از عشق زال و رودابه است و یک قضاوت بی‌پرا درباره‌ی مفهوم عشق، شاعرانگی نمی‌بینم. شاعر از همین تلمیحِ زال و رودابه در جای دیگر کمی شاعرانه‌تر سود جسته و قدری به زبان مستحکم شاعرانه نزدیک شده است:

ماه می‌تابد
کابل خود را به خواب زده
هزاران رودابه
زلف‌هایشان را رها کرده‌اند
پای بارو
و چشم‌به‌راه نشسته‌اند
اما زالی در راه نیست…

قبول دارم که بخشی از دنیای شاعرانه و زبان شعری یک شاعر را اسطوره، ادیان، تاریخ و اتفاقات معاصر او شکل می‌دهد، اما استفاده‌ی به‌وفور از تلمیح و درگیر کردنِ مداوم مخاطب با تاریخ گذشته و اتفاقات سیاسی و اجتماعی که در دنیای پیرامونش می‌گذرد، به نظرم باعث افول زبان شعر می‌شود:

چقدر بخشنده‌اند
چقدر بزرگوارند اسرائیلی‌ها
خانه‌ی ما را با بمبی می‌کوبند که هزاران بار گران‌تر از خانه‌ی ماست
حتماً به خاطر آن است که پرزیدنت آمریکا
حق را به آنان می‌دهد

هیچ‌کس از آنچه در دنیای بی‌رحم و دد‌خوی امروزی می‌گذرد، خوشحال نیست. از تبعیض و تجاوز گرفته تا بی‌خانمانی و رنج کودکان، همه و همه انسان امروزی را متأثر و متألم می‌کند و او بی‌آنکه به ریشه‌ها و عوامل توحش و بربریت مدرن بپردازد، از هر نوع جنگ و خون‌ریزی بیزار است و آن را در محکمه‌ی وجدان خود محکوم می‌کند. اما صرف‌نظر از این‌که شاعر رویدادهای جهانش را چگونه می‌نگرد و چه قضاوتی درباره‌اش دارد (که امری کاملاً شخصی است)، شیوه‌ی بیان متفاوت و هنریِ یک شاعر است که اثر او را ماندگار و تأثیرگذار می‌کند. این تأثیرگذاری بر اساس بدیع بودن و بکر بودنِ دیدگاه و نگرش شاعر به رویدادها، عمیق‌تر و ماندگارتر می‌شود و موجب بروز اتفاق شاعرانه می‌گردد؛ والا پرده‌برداری از زدوبندهای کثیفِ پشت‌پرده‌ی سیاست بر سیاق زبانی و گفتاریِ دیگران، قدری به زبان شعر و شاعرانگیِ شاعر آسیب می‌زند. در حالی که شاعر، قدرت و توانایی خود را در بیان این دردها و بی‌عدالتی‌ها در شعری دیگر، بسیار محکم‌تر، قوی‌تر و شاعرانه‌تر نشان می‌دهد:

احساس می‌کنم
یک سایه‌ی سیاه
از آسمانِ شرقِ میانه
سوی نقاط دیگرِ دنیا
گسترده می‌شود
….
آزادی
از صفحه‌ی غریزه‌ی هستی
گم می‌شود
دستی بزرگ و چاق که نامرئی‌ست
شلاق و مرگ را به تساوی
تقسیم می‌کند

به هر جهت خوشحال و سرفرازم از این‌که فرصتی دست داد تا در مراسم رونمایی آثار استاد سعید سلطانی حضور داشته باشم و به عنوان شاگرد مکتب ادبیات و در مقام درس پس دادن، مطالبی را خدمت ایشان و سایر دوستان تقدیم کنم.

پاینده و پیروز باشید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

[nextend_social_login]